فیلم جدامانده

در همان ابتدای فیلم از زبان کاستلو (جک نیکلسون) می‌شنویم که: «وقتی یک اسلحه ی پر بهت نشونه رفته، پلیس یا خلافکار؟ چه فرقی می کنه که تو کدوم یکی باشی؟» و همین گفتار کوتاه کفایت می‌کند تا با فیلمی روانکاوانه طرف باشیم که قرار است در قالب یک ماجرای گانگستری به لایه‌های پنهان آدمی و میل مبهمش به قدرت و خشونت بپردازد.

در همان ابتدای فیلم جدامانده از زبان کاستلو (جک نیکلسون) می‌شنویم که: «وقتی یک اسلحه ی پر بهت نشونه رفته، پلیس یا خلافکار؟ چه فرقی می کنه که تو کدوم یکی باشی؟» و همین گفتار کوتاه کفایت می‌کند تا با فیلمی روانکاوانه طرف باشیم که قرار است در قالب یک ماجرای گانگستری به لایه‌های پنهان آدمی و میل مبهمش به قدرت و خشونت بپردازد.

در این یادداشت از این فیلم با نام «مردگان» یاد می‌شود که به نظر با حال و هوای فیلم بیشتر قرابت دارد چرا که فقط جماعت مردگان شانس این را دارند که در فرصت ناچیز عبور یک گلوله و در فاصله میان تپانچه تا مثلا یک نقطه‌ی حیاتی مثل قلب، فارغ از قراردادهای اجتماعی و تقابل خیر و شر، لحظه‌ای متفاوت را تجربه کنند که به مرحله پایانی روانکاوی شباهت دارد: درک تمایز و یگانگی خویشتن.

درک تمایزی کاملا درونی نه آنچه اجتماع و اربابان قدرت به فرد تحمیل می‌کنند، طبق قراردادهای اجتماعی -که اتفاقا توسط جریانی وضع می‌شود که اسلحه‌ای پر در دستش دارد – دنیا سیاه و سپید است، مرز و حدود همه چیز کاملا پیداست، آدم خوب‌ها از آدم بدها قابل تشخیص‌اند و تفاوت و تمایز از بیرون به افراد تزریق می‌شود و و مفهوم رنگ پریده‌ای مثل فردیت در نقش‌ها خلاصه می‌شود: نقش قهرمان یا ضد قهرمان.

و اما اسکورسیزی سینماگری حقیقتا مؤلف است که در اغلب فیلم‌هایش شخصیت‌های خلق کرده که در خصوصیاتی متضاد مشترکند و میان محور قهرمان- ضد قهرمان معلقند : کمال‌گرای با امیال مبتذل، معترض و در عین حال منفعل، مصلح اجتماعی با امیال ضد اجتماعی و با تلخکامی همگی محصول اجتماعی هستند که در آن گرفتار آمده‌اند و راهی به رستگاری و رهایی ندارند.

همین خاصیت دوگانه‌ی شخصیت‌های محوری فیلم‌های اسکورسیزی است که حد و مرزی تاریک میان خیر و شر به وجود می‌آورد که مخاطب را از موضع داوری و قضاوت خارج کرده و در طول فیلم با یک فاصله گذاری ظریف، او را با شخصیت محوری همراه می‌کند و آن حد و مرز روشن و واضح قهرمان و ضد قهرمان سینمای هالیوودی را مخدوش کرده و تاریک می‌کند.

از این منظر اما «مردگان» تفاوتی محسوس با دیگر آثار اسکورسیزی دارد، شاید همین نزدیکی این فیلم به سبک و سیاق ظاهری سینمای هالیوود، اسکار بهترین فیلم و کارگردانی را برای اسکورسیزی به همراه داشته است که دیگر آثار حقیقتا شاهکارش به شکلی شگفت‌آور از آن محروم شده‌اند.

در«مردگان» بر خلاف دیگر آثار اسکورسیزی، شخصیت قهرمان و ضد قهرمان نه در یک شخصیت که به شکلی قرینه در دو نفر متبلور می‌شود که از نظری هر دو شخصیت، یکی به حساب می‌آیند: قرینه‌ی پلیسی که نقش یک خلافکار را بازی می‌کند با خلافکاری که نقش یک پلیس را بازی می‌کند درهم تنیدگی ظریفی دارند که در پایان فیلم در نقطه محتوم مرگشان، به این‌همانی می‌رسند.

حتی شباهت کم و بیش ظاهری لئوناردو دی‌کاپریو( در نقش بیلی کاستیگان یا همان پلیسی که وانمود می کند خلافکار است) با مت دیمون( کارلین سالیوان یا همان خلافکاری که وانمود می کند پلیس است) نمی تواند تصادفی باشد، بماند که هر دوی این شخصیت‌ها دلباخته یک معشوقه هستند که از قضا زنی است که به عنوان روانکاو در اداره پلیس بوستون مشغول به کار است.

خیلی‌ها عدم اصالت «مردگان» را نقطه ضعف اساسی این فیلم به حساب می‌آورند و می‌گویند فیلمی که از روی یک فیلم اکشن هنگ کنگی (ماجراهای دوزخی) برگرفته شده باشد چندان محلی از اعراب ندارد، هرچند خود اسکورسیزی و فیلمنامه‌نویسش، ویلیام موناهان، گفته‌اند که چنین فیلمی را ندیده اند، که گیریم هم که دیده باشند، حال و هوای حادثه محور فیلم هنگ کنگی مذکور کجا و ظرافت‌های کاردرست «مردگان» کجا!

مثلا: چنیدن بار از پنجره آپارتمان شیک و گران سالیوان از نقطه نظر خود او، نمایی از کاخ سفید را می‌بینیم که خیلی مختصر و مفید بدل به موتیف شده و لایه‌ای دیگر از «مردگان» را رو به مخاطب باز می‌کند، چیزی در مایه‌های این که مراجع قدرت قهرمان یا ضد قهرمان بودن شخصیتی را رقم می‌زنند.

منبع: سایت فرارو

نقد و بررسی فیلم به قلم

نقد فیلم دپارتد: خداوند نگهدار رفتگان است (حسین یوسفی)

فیلم مرده (رفتگان) اخرین اثر مارتین اسکورسیزی کارگردان شهیر امریکا، فیلم اقتباسی از یک فیلم هنگ کنگی به نام روابط جهنمی به کارگردانی اندرو سوفای ماک میباشد.شاید برای اسکورسیزی ساختن یک اثر اقتباسی زیاد جالب نباشد اما ارتباط دادن این اثراز سینمای هنگ کنک با یک فرهنگ پیچیده کار هرکسی نیست!شاید نکته ای که بیش از پیش و جدا از روایت داستان به چشم میخورد موضوع مهاجران ایرلندی است و واژه ایرلندی که ما به کررات در این فیلم میشنویم و جالب اینجاست که اکثر کاراکترهای داستان هم ایرلندی هستند اسکورسیزی در این باره میگوید: سینمای کلاسیک هالیوود را خیلی دوست دارم. و در میان فیلم هایی که با آنها بزرگ شده ام فیلم های جان فورد و رائول والش ایرلندی تبار هم وجود دارند. وقتی از یک فیلم جان فوردی صحبت می کنیم یا به ساختار خانواده در آنها اشاره می کنیم حتی اگر این فیلم داستان زندگی معدن چیان گالی هم باشد باز هم قصه ای است که از دید یک ایرلندی روایت شده است. همیشه چیزی وجود دارد تا این حس را به شما منتقل کند. منظور من ساختاری است که مرا به قصه ای که از صافی فرهنگ خاص خانوادگی ایرلندی عبور کرده نزدیک می کند. ایتالیایی ها این را راحت تر حس می کنند. البته موقعی که آدم های متعلق به این دو فرهنگ در یک محله ساکن می شوند بلافاصله وجود تفاوت بین آنها احساس می شود با وجود همه این تفاوت ها ادبیات ایرلندی برای من بسیار مهم است. شعر ایرلندی همیشه به نظر من فوق العاده بوده برای من باور های خاص کاتولیکی آنها از برداشت های کاتولیکی ایتالیایی جالب تر است.فیلم مرده نمایی است از تاریخ پر اغتشاش شهر بستون است تصاویر اولیه فیلم که مستند میباشد مربوط است به تظاهرات و ناارامی های شهر بستون و اعتراض قشر فرودست و کارگر امریکا در شهرهای دیگر در سال ۱۹۷۰ است. حرکت نمادین اتوبوس ها به نشانه اعتراض از وضعیت سیاه پوستان و مهاجران اقوام مختلف در ان روزگار امریکا میباشد که اسکورسیزی به ان در ادامه فیلم میپردازد.شاید کاراکترهای اصلی فیلم به خصوص فرانک کاستلو (با بازی جک نیکلسون)نماد فرهنگی همان نا ارامی ها باشند و البته دو شخصیت دیگر فیلم یعنی بیلی (با بازی دی کاپریو) و سالیوان (با بازی مت دیمون) محصول این وقایع اتفاق افتاده هستند.

Mandatory Credit: Photo by Shutterstock (10517026oq) Leonardo DiCaprio 77th Annual Golden Globe Awards, Arrivals, Los Angeles, USA – 05 Jan 2020

در واقع مجدد همان طبقه کارگر که اکثریت انها را ایتالیایی ها و ایرلندی های مهاجر تشکیل میدهند درگیر همان بازی خطرناکی میشوند که در دهه ۷۰ و کمی قبل تر نیز مرتکب ان شدند.جنگ درونی خونین بین خلافکارهای ایرلندی و ایتالیایی که پدیده هایی مثل مافیا را متولد کردند و گانگسترهای خطرناک که به راحتی اب خوردن ادم میکشند هم جزء همان ناهنجاری های فرهنگی است که البته اگر بخواهیم ریشه یابی کنیم باید یک فلش بک طولانی به تاریخ شکل گیری امریکا بزنیم مثلا ما در فیلم دارو دسته های نیویورکی که اسکورسیزی ان را کارگردانی کرد به وضوح با این ناهنجاری ها و تاریخ خونین امریکا اشنا میشویم و چند سال بعد در فیلم مرده اسکورسیزی همان وقایع را البته در قالب یک ماجرای پلیسی و گانگستری به تصویر میکشد.البته جدا از فیلم روابط جهنمی که فیلم مرده از روی ان اقتباس شده است شاید فیلم تقاطع میلر اثر برجسته برادران کوئن نمونه مناسبی باشد از نظر شباهت و البته فرم روایت دو فیلم با اینکه خیلی شبیه به هم میباشد اما تقاطع میلر یک اثر کلاسیک است درست مثل فیلم برادران کوئن ما در فیلم مرده هم شاهد یک جاه طلبی از سوی کاراکترهای اصلی فیلم هستیم فرانک کاستلو و سالیوان که مرکز این جاه طلبی ها هستند برای رسیدن به قدرت هر عملی را مرتکب میشوند ما در نمایی از فیلم میبینیم که سالیوان که دست پرورده همان فرانک کاستلو است به ساختمان مجلس خیره شده است با اینکه او هنوز یک پلیس ایالتی بیشتر نیست اما این خیره شدن او به ساختمان مجلس شهر ماساچوست نشان از یک جاه طلبی بزرگ دارد و البته هدفی بزرگ که برای رسیدن به این هدف او دست به هر کاری میزند و البته در این بین نقش فرانک کاستلو در شکیل گیری این نوع جاه طلبی در شخصیت سالیوان نقشی انکار نشدنی است ما در اولین دیالوگ این فیلم که از سوی فرانک کاستلو گفته میشود این نوع جاه طلبی را به خوبی مشاهده میکنیم او میگوید که:من نمیخوام که محصول دنیالی اطرافم باشم! من میخوام دنیای اطرافم محصول من باشه! با اینکه کاستلو (با بازی جک نیکلسن) دنیای اطراف خودش را میسازد اما او هم در واقع محصول دنیای اطراف خودش است.اسکورسیزی در این فیلم نشان میدهد که همان نسل بعدی گانگسترهای معروف ایتالیایی و ایرلندی و فرانسوی (همان مهاجران اروپایی) حالا تمام شهر را در اختیار دارند.

پلیس ایالتی ماسوچوست همان ایرلندی مهاجر است و گانگستر معروف فیلم هم همان گانگستر ایرلندی مهاجر است! در واقع ما در این فیلم بر خلاف فیلمهای دیگر گانگستری شاهد یک پارادوکس بین پلیس و خلافکار نیستیم هم پلیس و هم خلاف کار در این فیلم از یک امتیاز برابر برخوردار هستند و ان امتیاز جاه طلبی کاراکترهایی است که سعی دارند دنیای اطرافشان محصول خودشان باشند.شاید در این فیلم تشخیص قهرمان و ضد قهرمان کمی سخت باشد اما با رسیدن فیلم به نیمه دوم خود ما در مییابیم که این فیلم قهرمان ندارد!شاید یکی از کاراکترهایی که قهرمان نیست شخصیت بیلی کاستینگ(با بازی لئوناردو دی کاپریو)باشد شخصیتی که دارای یک کشمکش و جنگ روانی درونی است او هم جز همان نسل بعدی مهاجران اروپایی است و مثل شخصیت سالیوان (مت دیمون)لهجه ایرلندی هم دارد اما با وجود اینکه ما در این شخصیت ها ضعفهایی میبینیم اما به واقع انها به قدرتی قدرتمند هستند که میتوانند دنیای اطرافشان را تحت تاثیر قرار دهند شاید دیالوگی که بین مت سالیوان(مت دیمون) و پزشک روانشانس (با بازی ورا فارمینگ)رد و بدل میشود نمونه خوبی برای مثال باشد.فروید روانشانس بزرگ میگوید:ایرلندی ها تنها مردمی هستند که در زمینه روانشناسی غیر قابل نفوذ هستند! و ما این نکته را به خوبی درک میکنیم شخصیت های ایرلندی فیلم حتی قادرند که پزشک روانشناس را هم تحت تاثیر قرار دهند بیلی و سالیوان با این قدرت خود هر دو دکتر روانشناس را تبدیل به بیمار میکنند و با مراجعه هر بار بیلی به دکتر روانشناس میبینیم که بیلی به عنوان یک بیمار پزشک خود را تحت تاثیر افکارش قرار میدهد تا انجایی که با او هم اغوش میشود!اما اسکورسیزی برای جنگی که قرار است بین این ایرلندی های باهوش رخ دهد چه فکری کرده است و چگونه میخواهد داستان خود را به پایان برساند؟جواب این است: با کسب اسکار بهترین فیلم سال!

واقعا اسکورسیزی به قدری هنرمندانه این فیلم و داستان را تمام کرد که من متحیر شدم شاید اگر کارگردانی دیگری بود سعی میکرد از قالب فیلم مثل اکثر فیلمهای هالیوودی یک قهرمان بسازد اما اسکورسیزی این خطا را مرتکب نشد! فیلم مرده فیلم خوش ساختی است یک جاسوس پلیس در میان گانگسترها و در نقش یک خلافکار و یک جاسوس گانگسترها در نقش پلیس که اتفاقا همگی هم محصول فرهنگی دنیای اطراف خود هستند به خودی خود موضوع نو و جدیدی میباشد.به کارگیری اسکورسزی از یک موسیقی متن عالی(هاوارد شور)و فیلمنامه عالی ویلیام موناهان و شخصیت پردازیهای قوی کاراکترهای موجود فیلم مرده را تبدیل به یک اثر برجسته میکنداما برای دریافت جایزه اسکار ایا این فیلم به اندازه کافی خوب بود ؟به نظر من بله خوب بود اما فیلم بابل به نظر من شایسته اسکار بود اما با این وجود شاید فیلمی مثل گاو خشمگین و یا راننده تاکسی به تنهایی به تمام فیلمهایی که گنزالس ایناریتو ساخته برتری داشته باشد بر خلاف کسانی که معتقد هستند که این فیلم گیشه ای است اما برخلاف نظر انها باید بگویم که فیلمی که حتی بدون داشتن یک صحنه تعقیب و گریز پلیسی مهم مثل اکثر همان چیزهایی که ما در سینمای هالیوود سراغ داریم انقدر خوب باعث کشش و جذب تماشاگر میشود چطور میشود که فیلم گیشه ای باشد.فیلم مرده هم مثل اکثر اثار اسکورسیزی دارای شاخصه هایی همچون هویت امریکایی-ایتالیایی‌ها و مفاهیم بنیادی مسیحیت کاتولیک چون گناه و رستگاری رفاقت و خشونت مردانه و تاکید زیاد بر روی قدرت مردان در آدمهایی غالباً ضدجامعه جزو بن‌مایه‌های آثار او شناخته می‌شوند.مرده فیلمی است که قهرمان ان تمام کاراکترهای ان هستند قهرمانی که میمیرند و البته مرگی به مانند قهرمانان گمنام شاید بزرگترین قهرمانان فیلم اسکورسیزی همان از دست رفتگان باشند(کسانی که در فیلم مردند) و البته خداوند نگهدار از دست رفتگان است.

منبع: وبلاگ حسین یوسفی

نقد و بررسی فیلم به قلم

فیلم های گنگستری عادت آشنای اسکورسیزی (روزنامه ایران)

برای مارتین اسکورسیز زندگی همیشه بر وفق مراد نبوده و شاید تعجب کنید اگر بشنوید که او در چند سال اخیر راه پرفراز و نشیی را در عرصه کاری طی کرده است. خالق راننده تاکسی، جنوب شهر و گاو خشمگین در این راه پرفراز و نشیب تنش هایی را با استودیوهای فیلمسازی و پخش کنندگان فیلم هایش تجربه کرده و از تصمیم کمپانی فیلمسازی دیزنی در امتناع از پخش

دار و دسته نیویورک به خاطر خشونت تصویری فیلم تا جنجالی که محتوای مذهبی فیلم «آخرین وسوسه مسیح» برای کمپانی پارامونت به بار آورده بود همه و همه اتفاقاتی نیستند که از چشم مطبوعات سینمایی پنهان مانده باشند. با این حال او حتی وقتی حمایت استودیوها را هم نداشت با مشکل دیگری دست به گریبان بود و آن عامه پسند نبودن ساخته های سینمایی اش بودند.

فیلم های روشنفکرانه او در سالن ها، تماشاگر ندارند و وقتی فیلم مخاطب پسندی مانند «رنگ پول»، «نیویورک، نیویورک» و «پادشاه کمدی» رامی سازد به خیانت و همراهی با استودیوها در تولید فیلم های گیشه ای متهم می شود. از سوی دیگر او در طول همه این سال ها اعتباری در خور را از سوی همقطارانش دریافت نکرده است. علی رغم تلاش های بی شائبه ای که برای برخی فیلم هایش همچون دار و دسته نیویورکی انجام داد او تاکنون موفق به دریافت اسکار بهترین کارگردانی نشده است و پنج بار نامزدی او برای دریافت این تندیس طلایی چیزی جز دلسوزی هم قطاران و علاقه مندانش را در پی نداشت. گاو خشمگین، آخرین وسوسه مسیح، رفقای خوب و دارودسته نیویورکی او را تا یک قدمی اسکار برد اما «هوانورد» آخرین ضربه ای بود که ثابت کرد اسکار همیشه به لایق ترین ها نمی رسد. در مورد اسکورسیزی دغدغه اصلی چگونه ادغام کردن موفقیت گیشه ای با قداست هنری است و این آرمانی نبوده که برای او دور از دسترس باشد. چندین ساخته او در دهه ۱۹۷۰ نه تنها به مذاق تماشاگران بلکه به مذاق منتقدان تیزبین نیز خوش آمده بود اما اخیراً او تنها رضایت یکی از این دو را مدنظر قرار داده و همین شاید اسکار را بیش از پیش برای او دور از دسترس کرده است.

با چنین سابقه سی ساله ای عجیب است که او این بار با ساخت فیلم تازه اکران Departed به همان فیلمساز سربه راهی تبدیل شده است که از قدیم مورد علاقه عوام و خواص بوده است. این استاد پیشکسوت سینما برای نخستین بار از ۱۲ سال پیش تاکنون که فیلم «کازینو» را ساخته بود به دنیای جرم و جنایت های سازمان یافته بازگشته است.

در فیلم Departed اگرچه از بشقاب های اسپاگتی خبری نیست و داستان بر محور یک گنگستر ایرلندی – آمریکایی در بوستون می چرخد اما قطعاً خود فیلم رجعت دوباره ای به قلمرو فیلمهای آشنای اسکورسیزی است. از همان صحنه های آغازین به یقین می دانید که به تماشای فیلمی از اسکورسیزی نشسته اید و همین به همان هیجان آشنای فیلم های او دامن می زند.

دیالوگ های عامیانه و مبتذل، موسیقی و صحنه های فیلم با مهارت چینش یافته اند وحتی تارانتینو هم از دیدن آن لذت خواهد برد. اسکورسیزی درباره این سبک فیلمسازی می گوید: «سعی می کنم داستان ها و فضاهای متفاوتی را تجربه کنم اما در کل با اینگونه فیلم های گنگستری راحت ترم. فکر می کنم این موضوع به شرایطی که در آن بزرگ شدم و رابطه میان خودم یا برادرم با پدرم برمی گردد. بخصوص در آن محله کوچک آمریکایی شبه سیسیلی که دیگر اثری از آن در خیابان الیزابت نیویورک نیست. فکر نمی کنم با این گونه فیلم ها وارد مقوله های تکراری می شوم چون واقعاً حس می کنم باید همه اینها را از نو تجربه کنم.»

برای این کارگردان ۶۴ ساله Departed داستانی با برد زمانی طولانی نیست بلکه یک تریلر دزد و پلیس محور است و می توان آن را به اقتباسی آزاد از فیلم infernal affairs هنگ کنگی (۲۰۰۲) تشبیه کرد. اگرچه اسکورسیزی در مصاحبه ای گفته بود که این نسخه هنگ کنگی را پیش از ساخت نسخه انگلیسی زبان خودش ندیده است اما Departed بی شک یک اقتباس تقریباً وفادار با پیچ و خم های داستانی جدید در فیلمنامه و لوکیشنی متفاوت (ایرلندی – آمریکایی) است. اسکورسیزی هم این بار گلچینی از بهترین بازیگران را برای این فیلم گرد هم آورد. لئوناردو دی کاپریو در نقش اصلی و مت دمون، جک نیکولسون، آلک بالدوین، مارک والبرگ، مارتین شین و ری وینستون در نقش های فرعی و اگر این تعداد بازیگر برای اعتبار فیلم کافی نیست باید نام براد پیت را به عنوان تهیه کننده نیز به کل مجموعه بیفزاییم. اسکورسیزی می گوید: «فیلم راحتی برای ساختن نبود. اوایل هم دودل بودم که آن را به سرانجام برسانم یا نه. آنچه در ابتدا مرا منصرف می کرد همان داستان تکراری اعتماد و خیانت در زنجیره روابط خانوادگی بود. سر صحنه های مختلف دائم به خودم می گفتم: قبلاً هم این فیلم را ساخته ام. گاهی دارودسته نیویورکی بودو گاهی گاو خشمگین. ساخت اینگونه فیلم ها برای من مانند یک بیماری شده است. نمی توانم از آنها خلاص شوم.» Departed سومین تجربه همکاری مشترک دی کاپریو و اسکورسیزی است و رابطه میان این دو در طول همه این سالها متحول و امروزه به مرز یک تعامل حرفه ای و در عین حال دوستانه رسیده است. تا سالهای سال دنیای مارتین اسکورسیزی تنها رابرت دنیرو را می شناخت، از نخستین حضور او در فیلم «جنوب شهر» (۱۹۷۳) تا تنگه وحشت در ۱۸ سال بعد اما این روزها دی کاپریو به تحقق آرزوهای سینمایی اسکورسیزی برخاسته است. دوره آزمون و خطا هم به سر رسیده و پس از گذشت ۷ سال و حضور موفق دی کاپریو در دو فیلم دارودسته نیویورکی و هوانورد اسکورسیزی درباره او نتیجه گیری می کند. «از چند تجربه کاری که با لئو داشتم به چیزهای زیادی در مورد او پی بردم. او روح و درون متلاطمی دارد و این برای من جالب بود. من با تلاطمات روحی او راحت بودم و مرا به یاد رابرت دنیرو می انداخت. من خیلی بزرگتر از او هستم اما او با خیلی چیزها برخورد عاطفی مشابه من داشت و در مورد خیلی از مسائل مهم زندگی مثل من فکر می کند.»

دی کاپریو در این فیلم نقش یک مأمور پلیس مخفی را بازی می کند که به حلقه یکی از مهمترین گروه های گنگستری شهر راه پیدا می کند. او بازی قوی و درخشانی از خود ارائه می دهد و آن چهره معصوم و بچه سال خود را با یک لئوناردو بالغ تر که می تواند لایه های مختلف احساس و خشم اش را پشت نقابی از یک مأمور پلیس پنهان کند جایگزین می کند.

در فیلم Departed برخلاف فیلم هنگ کنگی infernal affairs که لوکیشن فیلمبرداری در آسیای جنوب شرقی می گذرد نقاط عطف داستان در بارها و کافه ها، رستوران ها و دخمه هایی روی می دهد که در آن جمعیتی با زبان محاوره ای خشن و تندی اتفاقات مهم را از پیش می برند. Departed دنیای تاریک و مبهم «رفقای خوب» است که توسط پدرخوانده فرانک کاستیو (نیکولسون) هدایت می شود و شباهت های میان گنگسترهای ایرلندی – آمریکایی با ایتالیایی – آمریکایی به وضوح مشهود است. هر آن انتظار دارید دنیرو یا جو پشی پا به صحنه بگذارد. اسکورسیزی می گوید: «وقتی به بوستون رفتم در آنجا بود که فهمیدم این شهر چقدر کوچک و بسته است به این معنا که همه همدیگر را می شناسند. فیلمنامه هم بسیار قوی بود و این مرا مجذوب خود کرد. ویلیام موناهان (فیلمنامه نویس) موفق شده بود با مهارت همه چیز را در این دنیای کوچک جا دهد.

و این دنیای کوچک همان دنیای کوچک آشنایی است که اسکورسیزی از محله ایتالیایی نشینی که در دهه ۵۰ در نیویورک واقع شده بود و او در آنجا بزرگ شده بود به خاطر دارد. اسکورسیزی از دل یک خانواده کارگری بیرون آمده بود و قبل از آنکه به دنیای سینما علاقه مند شود به این فکر افتاده بود که کشیش شود.

به گفته اسکورسیزی کودکی اش و بخصوص فیلم هایی که در کشاکش بین دو کفه درست و اشتباه قانون بودند جهان بینی امروزی او را شکل داده اند. اسکورسیزی به خاطر می آورد: «عادت داشتم به پدرم که هر شب درباره چیزهای درست و اشتباه در دنیا حرف می زد گوش دهم. محله ای که من در آن بزرگ شده بودم برای خودش یک آمریکای کوچک بود. کارگران و مردم زحمتکشی بودند که سعی می کردند زندگی آبرومندانه ای برای خود دست و پا کنند و در عین حال آدمهای تبهکار هم همه جا بودند. چون پدرم تحصیلکرده بود باید یاد می گرفت زندگی اش را بدون آنکه یکی از آن تبهکاران باشد اداره کند. او یکی از نه بچه بود و یکی از برادرانش یکی از این آدمهای دردسرساز بود. بعدها وقتی «جنوب شهر» را می ساختم با خودم فکر می کردم این فیلم را درباره خودم و دوستان قدیمی ام می ساختم اما وقتی پدرم مرد متوجه شدم که آن را درباره او و برادرانش ساختم.»

اسکورسیزی در کودکی یک بچه بیمار بود و هنوز هم از آسم مزمن رنج می برد اما در همان مقطعی از زندگی اش که از رفتن به مدرسه معاف شد به سینما دل باخت و در سال ۱۹۶۴ وارد مدرسه فیلمسازی دانشگاه نیویورک شد. در سال ۱۹۶۷ نخستین ساخته بلند سینمایی اش «چه کسی در می زند» را عرضه کرد و در همان زمان بود که با گروهی از فیلمسازان جوان از جمله فرانسیس فوردکاپولا، جورج لوکاس و استیون اسپیلبرگ – که بعدها قرار بود بر سینمای آمریکا تأثیرگذار باشند – آشنا شد. برای اسکورسیزی سال ۱۹۷۳ و ساخت فیلم «جنوب شهر» به نقطه عطفی در کارنامه فیلمسازی اش تبدیل شد و او در همان دهه دو شاهکار سینمایی دیگر خود به نام های «راننده تاکسی» (۱۹۷۶) و «گاو خشمگین» (۱۹۸۰) را ساخت. فیلمی که آغازگر موج نو سینمای آمریکا در دهه ۷۰ بود «ایزی رایدر» در سال ۱۹۶۹ بود و همین فیلم جک نیکولسون را به دنیا معرفی کرد. حال جالب است که پس از گذشت ۴۰ سال دو غول سینمای آن دوران یعنی اسکورسیزی برای نخستین بار با یکدیگر کار می کنند. اسکورسیزی درباره حضور نیکولسون در فیلم Departed می گوید: «می خواستم به نحوی حضور فرانسیس کاستیو (پدرخوانده گروه گنگستری) را ملموس کنم به طوری که اگر او تنها در سه سکانس فیلم حضور داشت تماشاگر می توانست حضور پرابهت او را در کل فیلم احساس کند. به جک گفتم: ببین، من قبلاً هم از این فیلم ها ساخته ام. ما قبلاً هم با شخصیت های گنگستری و خلافکار برخورد داشتیم اما این بار تماشاگران به خاطر حضور خود من در کنار نیکولسون در این پروژه انتظار دیگری از این شخصیت داشتند. در نتیجه جک می خواست نقش شخصیتی را بازی کند که کاملاً فرضی بود و به هیچوجه برگرفته از شخصیت فیلمنامه یا هرگونه شخصیت تبهکار واقعی نبود.

حاصل این همکاری واقعاً درخشان است. نیکولسون تاکنون در نقش های منفی بسیاری ظاهر شده. در «درخشش»، «بتمن» و «جادوگرهای ایست و یک» اما در فیلم Departed از او یک هیولای ملموس و خونسرد ساخته ایم که شوخ طبعی حال بهم زن او با خشونتی مبتذل در هم می پیچد. اسکورسیزی می بایست با نقش نیکولسون با ملاطفت بیشتری برخورد می کرد چون با حضور بازیگری مثل نیکولسون امکان افراط و تفریط بیشتری وجود داشت.

به عنوان ختم کلام آنچه که فیلم Departed را متمایز از سایر آثار او می کند نگاه متفاوتی است که او این بار به خشم داشته. این خشم، خشم یک مرد جوان در «جنوب شهر»، «راننده تاکسی» یا «گاو خشمگین» نیست. این خشم انعکاس یک خشم جمعی است که از وضعیت کنونی جهان به تنگ آمده اند. اسکورسیزی در مصاحبه هایش به این موضوع اشاره می کند.

فیلم Departed نقدی بر جامعه کنونی آمریکا است که در آن خوبی و شرارت آنچنان در هم تنیده شده اند که از یکدیگر تفکیک ناپذیرند. رئیس جمهور آمریکا در یک کشور دیگر به بهانه مبارزه با شرارت به خشونت می پردازد و این خشونتی است که تنها با خشونت های بیشتر مهار خواهد شد. اسکورسیزی می گوید: «دشواری های بسیاری را در ساخت این فیلم پشت سر گذاشتم و همه اینها به خاطر این بود که می خواستم خشم مردم را در این فیلم منعکس کنم. خشم سرکوب شده ای برای داشتن دنیایی بهتر. واکنش عاطفی من به وضعیت بغرنج دنیا بعد از یازده سپتامبر این فیلم بود. این خشم از دل وضعیت عاطفی و روانی ای برخاسته بود که نسبت به وضعیت کنونی دنیا و شیوه ای که رهبرانمان رفتار می کنند داشتم.»

منبع: روزنامه ایران، شماره ۳۴۸۹ به تاریخ ۱۴/۸/۸۵

نقد و بررسی فیلم به قلم

نقد و بررسی کامل فیلم رفتگان (The Departed)، بهترین فیلم دهه اول ۲۰۰۰ اسکورسیزی (سینمای اسکورسیزی)

داستان فیلم:

در حالی که ترانه به من پناه بده (رولینگ استوتر) فضا را آماده کرده، مردی قوی هیکل در یک کافه طبقه کارگری، با یک پسربچه ی تر و تمیز ایرلندی گپی می زند و اسکناسی را در مشت بچه می چپاند و بدین ترتیب بچه را ترغیب می کند تا به محافل بزهکارانه اش بپیوندد.

چند سال بعد همان مرد که حالا سن و سالی دارد، بعنوان فرانک کاستلو (جک نیکلسون) یکی از سردسته های مافیای ایرلندی شهرتی برای خود دست و پا کرده و پسربچه، کارلین سالیوان (مت دیمون) بزرگ شده و به یکی از مهره های خوش آتیه پلیس ایالت ماساچوست تبدیل شده و در واقع از همان دوران بچگی آماده اش کردند تا در این نیروها نفوذ کرده و برای کاستلو خبر چینی نماید.

پلیس ها که در اینجا توسط سروان کینان (مارتین شین) و دستیارش گروهبان دیکنام (مارک والبرگ) مدت هاست به دنبال گیر انداختن کاستلو هستند، با دقت و وسواس فردی را انتخاب می کنند که در محفل داخلی کاستلو رخنه نماید. بیلی کاستیگان (لئوناردو دیکاپریو) دانشجوی پلیس کارآموز است که تا به حال امتیازی در زندگی کسب نکرده. آنها بیلی را برای مدتی به زندان می اندازند تا شرایط لازم برای نفوذ به محفل کاستلو پیش بیاید. بدین گونه دو جوان زبر و زرنگ و با اراده که یکدیگر را نمی شناسند، با همان رابطه ها و البته با نیت های متفاوت، در یک محیط قرار داده می شوند.

این صحنه سازی خارق العاده ای است برای درامی پر تنش و با لایه هایی روانشناسانه وسیع که به طرز چشمگیری مثل یک تله تدارک دیده شده و در نهایت نیز به تراژدی تلخ و غم انگیزی ختم می شود…

مقدمه:

رفتگان در بین آثار اسکورسیزی مطمینا جایگاه خاصی دارد. نه لزوما به این دلیل که با بهترین فیلم کارنامه اسکورسیزی رو به رو هستیم(گر چه فیلم بسیار خوش ساخت است) بلکه بیشتر به این خاطر که این فیلم توانست، بعد از سال های سال اسکورسیزی را به کمترین حق خود در آکادمی یعنی اسکار بهترین فیلم و بهترین کارگردانی سال برساند که این اتفاق برای کارگردان آن بسیار مسرور کننده و حایز اهمیت بود.

آیا کارگردان معروف ما هم بدون اسکار بازنشسته میشود؟!

دقیقا بعد از اسکار ۲۰۰۵ بود که وقتی هوانورد در رشته های بهترین فیلم و کارگردانی دست خالی به خانه بازگشت بسیاری نوشتند که اسکورسیزی نیز همانند بسیاری از بزرگان عرصه کارگردانی نظیر هیچکاک و کوبریک بدون اسکار خواهد ماند.(نهایت، عنوان دار افتخاری آن شود!) در همین گیر و دار این جور مقالات بود که خبر ساخت جدیدترین فیلم اسکورسیزی که بازسازی یک فیلم هنگ کنگی میبود به بیرون درز پیدا کرد. این خبر خیلی ها را از قبل هم مطمین تر کرد که اسکورسیزی نیز اسکار را کاملا فراموش کرده است یا که دقیقتر باید فراموش کند! (اگر چه مارتی هیچ وقت برای اسکار فیلم نمیسازد)

اما مارتی با ساخت رفتگان (اثری که ابتدا خودش هم فکر میکرد بیشتر یک فیلم خوش ساخت سرگرم کننده خواهد بود) توانست با موج نسبتا عظیمی از تحسین منتقدین و مخاطبین رو به رو شود! و کار تا جایی پیش رفت که رفتگان در فصل جوایز و مراسم های مختلف سینمایی سال، به اندازه و شاید که حتی بیشتر از تمام شاهکارهای معروف پیشین کارگردان یک جا درخشید!

مطمینا مارتی در هنگام ساخت این فیلم اصلا فکر نمیکرد که جدا از استقبال بالای مخاطبین و تماشاچی ها در زمان اکران، در مراسم آکادمی نیز، اسکار به دست و خنده بر لب در قبال تشویق تاریخی و احترام خیره کننده حضار به آن ها چند بار بگوید مرسی! و از اهدا کنندگان جایزه نیز(رفقای هم دوره اش) درخواست کند که لطفا پاکت را دوباره چک کنید!

نگاه کلی:

رفتگان همانطور که گفته شد یک بازسازی است(فیلمی از هنگ کنگ) اما این به آن معنا نیست که همچون اکثر فیلمهای سالیان اخیر هالیوود با یک بازسازی ضعیف تجاری و یا یک کپی و تقلید صرف رو به رو هستیم.(گویی که به قول اسکورسیزی سینمای هنگ کنگ اصلا چیزی برای تقلید کردن ندارد!)

به همین خاطر با این که در نگاه اول، بازسازی، آن هم از یک فیلم هنگ کنگی و کارگردانی چون اسکورسیزی! میتواند خیلی سوال برانگیز باشد اما با دیدن رفتگان خواهیم دید که او یک داستان خارق العاده را از فیلمی اوریجینال گرفته است و آن را به زیبایی و سینمای خاص خودش به یک تصویر و فرهنگ آمریکایی(بوستون) در آورده است.

تصویر و سینمایی که اگر که از طرفداران فیلمهای او باشید مطمینا با دیدن رفتگان دوباره توسط کارگردان محبوبتان به وجد خواهید آمد. چرا که او پس از مدتها دوباره به سراغ ژانری رفته که در تخصصش است و بیشتر طرفداران او نیز دوست میدارند که او این نوع سینما را به تصویر بکشد که دنیای آن را نیز خیلی خوب میشناسد.

درسته، فیلمهای تبهکاری و گنگستری که البته این بار اتفاقات و داستان تبهکاران و گنگسترهایش بر خلاف عادت معمول در نیویورک نیست بلکه در بوستون است که اتفاقا به شکلی کاملا واقعی و عینی به تصویر کشیده شده است که برای اجرا و تصویر هر چه بهتر آن تحقیقات فراوانی از ریشه تاریخی و فرهنگی این شهر به عمل آمده است که همین هم جدا از درک و شناخت کارگردان باعث مشود که خشونت فیلمها و کاراکترهای اسکورسیزی با وجود تندی اش(که البته این بار کمی تقلیل یافته است!) قابل باورتر از هر خشونت و داستان تبهکاری در فیلمهای دیگر باشد.

در رفتگان یا از دست رفته، جهان بینی که اسکورسیزی در این فیلم به تصویر میکشد همانند بسیاری از آثار قبلی او تلخ و تاریک است. جهانی که گویا به مانند افرادش در حال از دست رفتن میباشد. جهانی نا امن که انگار زندگی کردن در آن به مثابه گناهیست که برای سعادت و رستگاری در آن باید هویت خود را نیز مخفی کرد یا که به بی هویتی رسید!

کارگردان نگاه انتقادی خود را در فیلم بارها در پس داستان جذاب گنگستری و دنیای تبهکارانش بیان میکند. گویی که جامعه یک بام و دو هوای آمریکا را ترسیم میکند. حتی برای بیان آن از کاراکترهای فرعی و به قول معروف گذری فیلم نیز استفاده میکند!

به همین شکل است که فیلم در ابتدا با تصویر یک مستند تاریخی از بوستون چند سال پیش که نگاهی انتقادی، اجتماعی از وضعیت جامعه و تضاد نژادی ملیتی و رنگی دارد شروع میشود.

و دیالوگهای فوق ماندگار کاستلو(جک نیکلسون) در ادامه همین تصاویر و در این رابطه که از جهان و دنیای ایده آل خود و محصول بودن این دنیا سخن میگوید نه خودش! و البته که کاکا سیاه ها را نیز مورد خطاب خود قرار میدهد که مواظب خود باشید!(در بخش مخصوص دیالوگها بیشتر و کاملتر به این ها اشاره شده است)

و طبیعی است که وقتی چند سال جلوتر و به زمان نزدیک تر و حال میرسیم همچنان ماحصل و محصولات آن دنیای نامطلوب گذشته و چند سال قبل تر را در این جهان نه چندان ایده آل کنونی نیز باید مشاهده کنیم!

بنگرید به سکانسی که در همین رابطه بیلی کاستیگان(لیوناردو دی کاپریو) نیز با شوخی تلخی در ادامه همین تفکر و جامعه ی سال ها قبل، در کلاسهای آموزشی اداره پلیس و در هنگام دویدن به دوست سیاه پوستش میگوید:

(هی پسر واقع بین باش تو یه مرد سیاهی تو بوستون! لازم نیست برای اینکه دخلت را بیارن منم بهت کمک کنم!)

اسکورسیزی با سینما و نگاه خاص خودش بارها نیش انتقادات خود را با تصویری که در این فیلم نشان داد از جامعه و حتی دنیای کنونی بیان کرد. ضمن اینکه او این بار دنیایی که حتی از گنگسترهای خود نیز خلق کرده به کل با دنیای گنگسترها و تبهکارهای قدیمی خودش نیز متفاوت است.

زمانی در رفقای خوب(دیگر شاهکار بی نظیر مافیایی کارگردان) گنگستر شدن بهترین شغل دنیا بود که هنری هیل(کاراکتر اصلی فیلم) اذعان میداشت که برای من گنگستر بودن از رییس جمهور شدن نیز بهتر است! اما این جا و در رفتگان برای گنگستر شدن باید که هویت خود را هم پنهان کنی! و اتفاقا اصلا نیز این دنیای گنگسترها و تبهکارها به هیچ وجه دنیای رویایی و آرمانی تو نیست که بخوای حتما و از نوجوانی دنبالش باشی! حتی اگر که تازه تمام آبا اجداد و نسل اندر نسلت از گذشته تابه الان در ارتباط با همین مافیا چی ها و خلافکارها بودند! اما با این وجود، این دنیای فریبنده باز برای تو چیزی جز مایه سر افکنگی و نا امیدی بیشتر نیست و نخواهد بود.

جان مایه و ریزه مضامین(نه مولفه ها و مضامین کلی) به کار برده همیشگی اسکورسیزی(البته دقیقتر شاید دغده های شخصی و کودکی نوجوانی خودش!) در این فیلم نیز موجود میباشد. از جمله احساس گناه، مذهب، کلیسا، بخشش و اعتراف! و در نهایت رسیدن به دنیای گنگسترها که تضاد همه قبلی ها در عین اعتقاد و باور داشتن قلبی آن ها میباشد! که تمام اینها از کودکی تا به امروز در زندگی شخصی و هنری کارگردان نیز به نظر نقش بزرگی داشتند که به نوعی همواره به عنوان آیینه ای در فیلمهایش و در بین کاراکترهای عاقبت به خیر البته از نوع غالبا شومش! نشان داده میشوند.

صادق ترین آن که به فیلمهای اول او نیز همچون خیابان های پایین شهر(از اولین ساخته های مشهور کارگردان) و کاراکتر چارلی با بازی هاروی کایتل تلنگر میزند کالین سالیوان همین فیلم رفتگان با بازی مت دیمون میباشد که از کوکی و نوجوانی با کلیسا و آیین های اجرایی مذهبی بزرگ شده است که اگر چه بعد ها به عنوان پسر بد کاستلوی تبهکار در می آید اما هیچ وقت درون قلبی خود را فراموش نمیکند(بنگرید به صحنه ای که در هنگام خریدن خانه، وقتی مجلس مذهبی را جلوی پنجره خود میبیند چند ثانیه به عالم ملکوت و معنوی مراسمهای مذهبی دوران کودکی خود میرود و به یاد آن، لحظاتی عمیقا خیره میشود و صرفا به خاطر همین منظره معنوی و روحانی بالافاصله خانه را نیز ندیده خریداری میکند!)

شاید به همین خاطر هم باشد که با زنی روانشناس معاشرت میکند(اینجا میتواند این زن برای او حکم همان کشیش امن و امین را بدهد) که شاید قصد اعتراف و خالی شدنی بعد ها دارد!(اگر چه دیگر خبرچین فیلم در رهایی از عذابهای درونی خود بیشتر از این زن به نظر سود برد!)

اما در بین شخصیت پردازی ها و کاراکترهای قوی این فیلم مطمینا بیلی کاستیگان ماندگارترین شخصیت این کار، در آمده است. کاراکتری که با شخصیت پردازی بی نقص و بازی به یادماندنی دیکاپریو بسیار تاثیرگزار و حتی برای ما مخاطب در نهایت همذات پنداری گاه و بی گاه احساس نگرانی در سرنوشت نهایی اش نیز را پدید می آورد که آیا او نیز در این جهان از دست رفته و در مختومه این دنیای وانفسا جزو رفتگان خواهد بود یا که نه؟!

رستگاری که او در این فیلم به دست آورد(اصلا آورد؟) بسیار پروسه عذاب آوری را سپری کرد که در انتها خاتمه ای بسیار تلخ و ناراحت کننده را در پی داشت!

با همه اینها رفتگان، همان طور که در مقدمه نیز گفته شد بنا به دلایلی میتواند از آثار خاص و حتما قابل اشاره کارگردان قرار بگیرد. اما واقعیت و حقیقت نیز نمیشود کتمان کرد که خود فیلم نیز در کنار همه اینها خودش هم یک اثر خوب و قابل تحسین میباشد. یک فیلمی بسیار خوش ساخت در ژانر جنایی و یک اثر مدرن در سینمای همیشه محبوب گنگستریسم!(اگر چه فیلم به آن شکل به آن دنیای مافیای معروف که در سینماهای گذشته همچون پدرخوانده ها و یا حتی از خود سینمای اسکورسیزی مثل کازینو ها که دیدیدم و شناختیم نمیماند، که اون هم به این خاطره که شاید اصلا دنیای نسبتا پاستوریزه شده امروز! چنان مافیای پر رنگی دیگر به خود ندارد و یا نشان نمیدهد!) اما خب با کمک داستان و فیلمنامه بسیار دقیق و قابل تحسین ویلیام موناهان(فیلم نامه نویس بابت این فیلم اسکار هم برد)ــکه داستانی جنایی و درامی تراژدی را (گویی فیلم پایانی از نوع تراژدی های شکسپیری البته پیش بینی نشده را به خود داشت!) و با شخصیت پردازی های قدرتمند و کاراکترهای دقیق و قابل باور نوشته بودــ اسکورسیزی نیز توانست که فیلمی جذاب و امروزی را با خلق چنین کاراکتر و رابطه هایی و مطمینا در این ژانر و دسته(گنگسترها و تبهکاران) ساخته باشد که با داستان حتی نیمه تعلیقش شما را تا پایان فیلم نیز روی صندلی های خود میخکوب میکند و این کشش را دارد که حتما تا آخر نگهتان دارد که ببینید پایان این موش و گربه بازی ها سرانجام به کجا میرسد. فیلمی که اسکورسیزی به گفته خودش دیگر ادای دین خود را به فیلمهای پلیسی نیز شاید انجام داده باشد!

دیالوگهای ماندگار و ارزشمند:

رفتگان نیز طبق عادت بسیاری از فیلمهای گذشته کارگردان با دیالوگهای ماندگار و جالبی به یاد آورده میشود. دیالوگهایی که حقیقتا در این سینمای امروزی که کمتر از آن دیده میشود در این فیلم جگر همه را حال می آورد.

تنها به ۳ مورد از دیالوگهای ماندگار کاستلو(نیکلسون) اشاره میکنم.(در یک پستی جداگانه اختصاصی روزی از دیالوگهای رفتگان خواهم نوشت)

کاستلو:من نمیخوام محصول دنیای اطرافم باشم. من میخوام دنیای اطرافم محصول من باشه!

کاستلو:اگه بخوای یه چیزی به این کاکا سیاه ها بگم. اون اینه :هیچ کس بهتون کمک نمیکنه. خودتون باید موفق بشین.

کاستلو:وقتی تصمیم میگیری به چیزی برسی، میتونی بهش برسی. این چیزیه که اونا تو کلیسا بهت نمیگن!

وقتی هم سن تو بودم اونا میگفتن: ما یا پلیس میشیم و یا جنایتکار. امروز چیزی که من بهت میگم اینه: وقتی یه اسلحه پر به سمتت نشونه رفته چه فرقی میکنه کی باشی؟

بازی ها و بازیگران:

بدون شک یکی از نقطه های قوت فیلم رفتگان(همچون ۹۹درصد آثار اسکورسیزی) تیم بازیگری بسیار خوب و گاها کارکشته او ست که هر کس در نقش درست خود قرار دارد. تیم بازیگری رفتگان نیز نه تنها یکی از معروفترین تیمهای بازیگری سالهای اخیر سینما بوده است بلکه در کنارش کاملترین و از بهترین و البته قویترین اجراهای بازیگری حتی شاید دهه نیز بوده است(اویشن ها نیز معروف و جمعی از بهترین ها شاید بودند اما آیا تحسین بر انگیز هم بودند؟)

در رفتگان همچون اثر بعدی مارتی(جزیره شاتر) و حتی تا حدی در اثر ما قبل رفتگان!(هوانورد) دیکاپریوی فیلم بوده که خود را کوبنده ترین و قابل توجه ترین بازیگر فیلم نشان داده است. لیو بعد از درخشش در هوانورد(البته هنوز باز تردیدهایی وجود داشت!) این بار با رفتگان دیگر رسما دهان تمام منتقدین، مخالفین، معترضین و…! خلاصه هر کسی را که نسبت به همکاری های اسکورسیزی و دیکاپریو تردید و شک و شبهات داشتند را بست! قوی ترین بازی(نه فقط بازی بلکه حتی شخصیت سینمایی) او را در این فیلم مشاهده میکنیم. یک بازی خیره کننده در نقشی گاها عصیانگر و گاها مضطرب پریشان آرام و درونی که ناچار باید در تناقض شخصیتی رنج ببرد و به قدری در این غالب فوق ماندگار ظاهر شده است که هر چه جلوتر برویم همچون پاچینوی صورت زخمی فقط افسوس اسکار نگرفته اش بیشتر میشود!(اون عدم بلوغ و کمی ناپختگی هم که در هوانورد بعضی ها به او نقد وارد میکردند اینجا اما دیگر این پختگی در اوج بازی خود دیده میشود) و به همین خاطر یکی از قله های بازیگری کارنامه دیکاپریو نقش بیلی کاستیگان رفتگان است که در کنار بی شمار کاراکترهای ماندگار کارگردان از تراویس بیکل تا بیل قصاب، کاستیگان نیز خود را برای همیشه در ذهن علاقه مندان اسکورسیزی حک کرد. از نشانه هایش هم باز همین است که شما در تمام سکانسهای دیکاپریو از میز کافه یا خانه با نیکلسون که نه تنها در مقابل این بزرگ غول بازیگری اصلا کم نمی آورد که حتی خودش را نیز بسیار بیشتر شاید مورد توجه قرار میدهد تا تمام سکانسهای مشترکش با زن روانشناس یا مت دیمون و یا دیگر بازیگران اصلی و فرعی فیلم میبینید که اوست که به راحتی همه این ها را به قولی میخورد! و بازی او بر همه سوار است. در این فیلم دیکاپریو حقیقتا بسیار قدرتمندانه و عالی، متناسب با هر سکانس و موقعیت نقش و کاراکترش خیره کننده ظاهر شده است که فقط باید بازی بسیار عالی او در این فیلم را با دقت ببینید تا لذت ببرید و به وجد و تحیر بیایید که این بیلی کاستیگان رفتگان کجا جک تایتانیک کجا!(به جرات میگویم که اکثر سکانسهای این بازیگر در این فیلم با بازی بسیار قوی و درخشان قابل اشاره همراه بوده است)

نمیشود از جک نیکلسون نیز نگفت که در اولین همکاری سینمایی خود با مارتی ایفاگر پدرخوانده ای متفاوت و البته کمی چندش آور بوده است( که این دومیش را مخلوطی از شاید مجموعه نقشهای منفی همیشگی که در طول عمرش نیکلسون بازی کرده و شاید مردم به عنوان جزیی از شخصیت واقعی او نیز این چندش آور و شرارت مبتذل را باور دارند، قابل باور پذیر تر هم میکند!)

او بعد از چند سال دوباره در یک فیلم معتبر و با بازی بسیار قابل قبولی در حد نام خودش ظاهر شد و نشان داد که هنوز هم او و امثال او اگر که شخصیت پردازی و فیلمهای خوبی باشند میتوانند که بسیار بدرخشند(اصلا دغدغه نیکلسون از قبل ساخت فیلم این بود که به مارتی میگفت: دوست ندارم کلیشه بشوم و متفاوت تر از قبل باشم که در اجرا نیز به همین شکل تقریبا شد)

فی البداهه های او و در صحنه هایی بازی با ادا اطوارهای صورتش به خصوص در مکالماتش با دیکاپریو که میخواست جاسوس و تنفرش از این جاسوس را نشان بدهد بسیار استادانه، عالی و به یاد ماندنی است.(فقط پیش از پیش خیلی ها را حسرت زده میکند که چرا مارتی با چنین بازیگری تا حالا کار نکرده بود و یا که وقت همکاری مارتی با دیگر غول سینما آل پاچینو هنوز فرا نرسیده است؟)

مارک فالبرگ نیز بهترین بازی عمرش را در این فیلم انجام داد. نقش مکمل محکمی که تا به حال و بعد از آن چنین بازی از او در هیچ فیلمی ندیدیم. او به کاندیدای اسکار نیز رسید و ریزه طنزی نیز که از ظرافتهای همیشگی فیلمهای اسکورسیزی حتی در خشن ترین آثار او نیز میباشد در عین خشک و جدی بودن کاراکترش توانست که(البته بعضا به کمک آلک بالدوین) به وجود آورده باشد.

بازی مت دیمون نیز(قرار بود براد پیت این نقش را بازی کند!)بازی خوب و قابل قبولی بود همچون بازی زن روانشناس فیلم ورا فارمیگا که مارتی او را رسما به شکل جدی در سینما معروف و استعدادش را شناساند و همین شد که الانه او را به عنوان کاندید اسکار هم میبینیم!

عوامل فنی و پشت دوربین:

همچون اکثر آثار اسکورسیزی تدوین فیلمهای او بسیار قابل تحسین بوده است. در این فیلم نیز تلما شون میکر تدوینگر همیشگی آثار کارگردان با تدوینی بسیار خوب و دقیق توانست که با شایستگی و رکوردی بسیار قابل تحسین به سومین اسکار عمر خود برسد. رفتگان یکی از معدود آثار گنگستر تبهکاری است که از ریتم بسیار بسیار خوب و در صحنه هایی از فیلم گاها با کمک موسیقی راک غالب بر سکانسها از ریتم بسیار تندی هم برخوردار میشود که به هیچ وجه بیننده را خسته نمیکند و یا از نشان دادن صحنه های اضافی و طولانی نیز جدا خودداری میکند. لحظه به لحظه بدون خستگی دیدن فیلم را ادامه خواهید داد.

موسیقی فیلم از هاوارد شور معروف بوده است که برای فیلمی با ریتم، مضمون و خاصیتی چون رفتگان که در صحنه هایی از آن آهنگهای انتخابی خواننده های راکی چون رولینگ استونز نیز انتخاب شده بود موزیک متن هاوارد شور هم در آن معرکه شده است. دقیقا به این فیلمی با این تدوین که اتفاقا دایما در حال فرار از مهلکه و معرکه بازی میباشد انتخاب چنین موسیقی زیبایی از هاوارد شور خود جنس بود که تم آن در جای تند به درستی پر هیجان و در جای آرام(به خصوص با توجه به اوضاع شخصیت های فیلم) به زیبایی آرام بخش میشد!

از فیلمبرداری خوب و دوربین گاها مثل همیشه متحرک آثار مارتی(حداقل در دو صحنه فوق العاده بوده است)که توسط یکی دیگر از دوستان قدیمی اسکورسیزی مایکل بالاس فیلمبرداری شده بود هم نمیشود گذشت.

جایگاه فیلم:

رفتگان بهترین فیلم عمر اسکورسیزی نیست اما بهترین فیلم دهه اول ۲۰۰۰ او میباشد و بعد از ۱۶ سال از اکران رفقای خوب کوبنده ترین و تحسین بر انگیز ترین فیلمش.

فیلمی که مارتی نشان داد هنوز هم میتواند دنیای گنگسترها و تبهکاران جدید و قابل تحسینی را خلق کند و به تکرار رفقای خوب در کازینو نیز متهم نشود! این نشان میدهد که او هنوز نیز حرف جدید دارد و از بهترین نمونه فیلمهای جنایی تبهکاری در این ژانر از گنگسترها را در سالیان اخیر ساخته است.(مقایسه کنید این فیلم را مثلا با دانی براسکو که شاید تحسین شده ترین و البته شبیه ترین فیلم در این دسته از فیلمها تا قبل از اکران رفتگان به فیلم مارتی بود که آنجاست مطمینا به شاهکار بودن رفتگان و تفاوت سطح کلاس فیلم اسکورسیزی با فیلم مایک نیول پی خواهید برد)

ضمن اینکه رفتگان به هر حال عنوان تنها فیلم اسکاری اسکورسیزی را به خود یدک میکشد و همین باعث جایگاه خاص و ممتازی برای این فیلم در کنار سایر فیلمهای خوب و شاهکار کارگردانش میشود. اگر چه همین اسکار این فیلم باعث شده است عده ای نیز بر این فیلم بیشتر از حد معمول بتازند! که اسکورسیزی فیلمهای بسیار بهتر از رفتگان نیز داشته است و باید برای آن فیلمها اسکار را میگرفت نه رفتگان!(اتفاقا این حرف کاملا درسته و چه کسی منکرش است؟!) اما مهم دید و نگاه بعضی از مخالفین فیلم است(و اللا مگر میشود فیلمی مخالف نداشته باشد؟) که اما خب این دوستان توجه نمیکنند که به جای اینکه رفتگان را قربانی این نگاه خود بکنند بهتر است بیشتر از قبل لعنت خود را به اعضای آکادمی بفرستند که رفقای خوب و راننده تاکسی ها را چرا از اسکار بی نصیب کرده است!

وگرنه رفتگان همانطور که بارها نیز گفته شد شاید که به هیچ وجه به دیگر شاهکارهای بی نظیر قبلی کارگردانش نرسد اما خب انصافا و حقیقتا خود این فیلم نیز به خودی خود بسیار فیلم خوبی است که در سالی هم که اسکار برد بیشتر از هر فیلم دیگری(حداقل به طور کل) برای بردن این جایزه محق و با تحسین بیشماری از منتقدین و مخاطبین نیز رو به رو شد که بعد از گذشت چند سال از اکرانش هم، همچنان قرص و محکم سر جای خود ایستاده است و اتفاقا در رده بندی ها و جاهای مختلف سینمایی نیز که هر از چند مدتی این گوشه و آن گوشه انجام میشود به عنوان یکی از برترینها نامش همواره برده میشود و با سرعت هر چه بیشتر نیز به سوی فیلمی کلاسیک شدن قدم بر میدارد.(البته این هم از عظمت و شگرفی استادی چون اسکورسیزی است که اینقدر فیلم بزرگ و عالی ساخته است که دیگر با فیلمهایی نظیر رفتگان نیز نمیتواند همه را قانع کند حتی اگر که این فیلم نمرات بالایی در بین منتقدین گرفته باشد و یا فروشی بسیار خوب در بین مخاطبین کرده باشد(پرفروشترین فیلم عمر کارگردان تا آن زمان شد) و تازه صاحب افتخار جایزه اسکار هم بشود!)

مطلب آخر:

دهه۷۰ راننده تاکسی، دهه۸۰ گاو خشمگین، دهه۹۰ رفقای خوب و دهه ۲۰۰۰ رفتگان! به نظر اسکورسیزی عادت دارد که راز تمام نشدن و ماندگاری اش را به همه با خلق حداقل یک شاهکار در هر دهه به عالم سینما و دوستدارانش نشان بدهد!

پس رفتگان را ببینید حتی با منفی ترین و انتقادی ترین دید! فیلمیست از بازگشت درخشان اسکورسیزی با فضا سازی های عالی جنایی و میزانسن های همیشه معرکه که در فیلمهای گنگستری و جنایی کارگردانش همواره شهره بوده است و توانسته یک سری از طرفداران غیر اسکورسیزی را نیز به خود جذب کند.

لحظه به لحظه با گذشت فیلم، هیجان شما نیز برای بیشتر دیدن آن بیشتر میشود. صحنه هایی است که دیگر اوج استرس و نگرانی در چهره ها موج خواهد زد که این جا قرار است چه بشود.

ارزش دیالوگ در این فیلم به اوج خود میرسد و دیالوگهایی را در اینجا خواهید شنید که با شنیدن آن کارگردانش را قطعا تحسین خواهید کرد که در بالا نیز تا حدودی به آن پرداختیم.

ضمن اینکه به نظر میرسد یکی از جرقه های خلق کاراکتر تدی دانیلز در جزیره شاتر همین بیلی کاستیگان فیلم رفتگان بود که دیکاپریو این ذهنیت و توانایی را به اسکورسیزی در این فیلم نشان داد که خوب بلد است و میتواند که شخصیتی مضطرب و گاها عصیانگر غیر قابل کنترل که از لحاظ روحی روانی و درون نیز اوضاعش نسبتا خراب است و حتی گاها هم دچار تیک عصبی میشود را به اجرا و تصویر در بیاورد. (این مورد آخری را (تیک)باید خیلی با دقت در فیلم مثلا ملاقاتهایش با زن روانشناس از جمله در کافه ببینید)

و در آخر با پایانی در فیلم رو به رو خواهید شد که پر از غافلگیری است و مثل اکثر آثار اسکورسیزی از راننده تاکسی تا جزیره شاتر پایانی کوبنده و تاثیر گزار را شاهدیم که بر خلاف آثار معمول هالیوود، فیلم را به پایانی خوش و عامه پسندانه باج نمیدهد.(صحنه تیر خوردن و مرگ دیکاپریو در پس اون چهره مضطرب، غمگین و نگاه های ناراحتش در طول فیلم که به سکانس آخر عمرش در آسانسور هم میرسد بدون شک از شوک آورترین و غیر منتظره ترین سکانسهای سالیان اخیر سینما بوده است. همچون سکانس مرگ کالین سالیوان در جلوی همان مجلس مذهبی که دربارش گفته شد! به همراه تصویر هوشمندانه موشی(نماد آدمهای ترسوی جاسوس و خاین صفت) که بسیار فوق العاده و نیش دار است)

سکانس پیشنهادی:

به نظرم رفتگان از آن دست فیلمهاییست که از نظر سینمایی و در هنر بازیگری آن است که بسیار قابل توجه میباشد. که سکانس های زیبایش را باید نه در صحنه های مهیج و کوبنده آن بلکه باید اتفاقا همچون اکثر فیلمهای این دسته در گفت و شنود ها و یا بازجویی های شک و تردید و گاها معلمانه فوق استادانه جک نیکلسون(کاستلو) با دیکاپریو(کاستیگان) ببینید. سکانسهای بسیار زیبایی از میز گردهای کاستلو با کاستیگان در فیلم موجود است. چه زمانی که کاستلو او را اولین بار در کافه اش ملاقات میکند و با چند دیالوگ کوتاه او را به اطاقی تنها برده و با ضرباتی به دست شکسته کاستیگان میگوید تو پلیسی؟ و چرخش دوربین معرکه مارتی در پس آن… و چه زمانی که چندی بعد برای کاستیگان از پدرش، خانواده و البته زندگی میگوید! و یا در دیگر صحنه ی نفس گیر رویا رویی این دو بعد مرگ کویینان، کاستلو بار دیگر باز او را سوال جواب میکند و حسابی میترساند که چرا روزی که فرم را پر کردی پیش بقیه گروه نماندی و غیر مستقیم که هی کاستیگان شک من را به خودت بر انداختی و بوی جاسوس حس میکنم!(عکس العمل دیکاپریو و چهره و صورتش هم در آن میز رو به روی نیکلسون که هر لحظه ممکن است با تیری او را خلاص کند برای اینکه از خود گاف و ترسی برزو ندهد و خونسرد جلوه کند فوق العاده دیدنی و ستایش آمیز است که یک بار دیگر هم قبلا در خانه خود کاستلو و زمان ناهار خوردن، این ترس را از ته وجود کاستیگان حس کرده بود که اتفاقا دست قطع شده مرده ای که کاستلو به یک باره در میز ناهار همراه خود آورد! کاستیگان را همانجا فهماند که تازه عضو گروه چه موجودی شده است و کارهای کاستلو از اون دست کارهاییست که پدر خوانده های واقعا چندش آور و البته رزل و مریضی چون خودش فقط میتوانند انجام بدهند!)

«بیلی کاستیگان: [خطاب به متصدی بار] یه دونه آب شاتوت

مرد گیلاس‌به‌دست در بار: چیه دوره قاعدگی‌ات رسیده ؟آب‌شاتوت ادرارآوره. دوست‌دخترم هر وقت نوبت قاعدگی‌شه از اون می‌نوشه.

[بیلی یک گیلاس خالی برمی‌دارد و آن را بر سر مرد خورد می‌کند. آقای فرانسوی بیل را بغل می‌کند و او را به سمت دیوار می‌اندازد. بیلی سعی می‌کند دوباره به طرف مرد برود،‌اما فرانسوی او را همان‌طور رو به دیوار نگه می‌دارد. بیلی دستان فرنچ را به به عقب هل می‌دهد]

بیلی کاستیگان: دستای لعنتیتو به من نزن

آقای فرانسوی: [به‌آرامی] هی،هی،هی… نو منو می‌شناسی?

بیلی کاستیگان: نه، نه.

آقای فرانسوی: خوب من کسی ام که بهت می‌گم آدمایی هستن که تو می‌تونی بزنیشون و آدمایی هم هستن که تو نمی‌تونی بزنیشون. خوب این کاملا آدمی نیست که تو نتونی بزنی‌اش، اما تقریبا آدمیه که تو نباید بزنیش. خب حالا من می‌خوام قانون لعنتی رو وضع کنم، باشه؟. لعنتی، تو این مردو نمی‌زنیش. باشه؟

بیلی کاستیگان: آره، عالیه، خوب، خوب.

آقای فرانسوی: من می‌شناسمت لعنتی. خانواده‌ات رو هم می‌شناسم.اگه یه بار دیگه با اون پسرعموت که پیش پلیسا تابلوئه خرید و فروش مواد بکنین دیگه فراموشم می‌شه که مادربزرگت چقدر با من مهربون بوده. شیکمتو سفره می‌کنم. شیرفهم شد؟‌

بیلی کاستیگان: بله، متوجه شدم.

آقای فرانسوی: چی داشتی می‌خوردی؟

بیلی کاستیگان: [خجالت‌زده] یه گیلاس آب شاتوت.

آقای فرانسوی: چیه؟ نوبت قاعدگیته؟

[روبه متصوی بار]

آقای فرانسوی: براش یه… آب‌شاتوت بیار.

آقای فرانسوی: [رو به مرد] هی کله‌پوک، این برادرزاده جکیه.

مرد لیوان به دست: اُه.

آقای فرانسوی: چیه؟ واسه چی گفتی «اُه» لعنتی؟

[چهار بار پشت‌سرهم به صورت مرد مشت می‌زند]

آقای فرانسوی: گم‌شو بیرون…»

منبع: سینمای اسکورسیزی

نقد و بررسی فیلم به قلم

– نگاهی به (مرحوم /ازدست رفته) بهترین فیلم ۲۰۰۶ (سایت روز)

پلیس ایالت ماساچوست مبارزه گسترده ای برای فرو پاشاندن بزرگ ترین تشکیلات تبهکارانه در شهر بوستون آغاز می کند. هدف پایان دادن به اقتدار فرانک کاستلو، پدرخوانده قدرتمند مافیایی از درون با استفاده از عنصری نفوذی است. از این رو به بیلی کاستیگان جوان و اهل جنوب بوستون که تازه وارد نیروی پلیس شده ماموریت داده می شود تا به تشکیلات کاستلو نفوذ کند. کاستلو نیز به گونه ای مشابه کالین سالیوان، پسری را که با حمایت های او بزرگ شده، به عنوان خبرچین خود وارد تشکیلات پلیس کرده است. کمتر کسی از میان افراد پلیس از هویت واقعی کاستیگان اطلاع دارد، اما زمانی می رسد که هم پلیس و هم تبهکاران به وجود یک خبرچین در میان خود شک می کند و موقعیت هر دو خبرچین به خطر می افتد. حال کاستیگان و سالیوان در کنار جمع آوری اطلاعات باید به هویت خبرچین طرف مقابل نیز پی ببرند. این دو مامور نفوذی که سال ها با هویت های دروغین زندگی کرده اند، ناخواسته در برابر هم قرار می گیرند و نبردی سخت برای سر پا ماندن در دنیای تبهکاران را آغاز می کنند.

مردگان/متوفی یا از دست رفته [که این آخری بار دراماتیکی بیشتری با خود دارد و به نوشته آگهی ها و کارت های تسلیت که با جمله فقدان عزیز از دست رفته تان را.. آغاز می شود] نسخه ٩٠ میلیون دلاری هالیوودی اکشن/تریلر موفق هنگ کنگی با نام امور داخلی[٢٠٠٢] داست که پخش جهانی موفقی نیز داشت. اما وقتی در پشت دوربین غولی مانند اسکورسیزی ایستاده باشد، حاصل کار یک بازسازی ساده نیست. ابتدا بگویم که منتقدان تمامی آمریکا فیلم را به عنوان بهترین اثر اسکورسیزی در سال های اخیر ستوده اند. البته شک ندارم اگر طرفدار اسکورسیزی باشید[مثل خود من] در آغاز از انتخاب فیلمی هنگ کنگی- حتی خوش ساخت- برای بازسازی از طرف او شوکه خواهید شد. اما یقین دارم بعد از تماشای مردگان برای همیشه نسخه اصلی را فراموش می کنید. چون، همه چیز از فیلتر او عبور کرده و به اصطلاح استاد همه چیز را مال خود کرده است و حاصل کار او چیز به شدت متفاوتی است.

ویلیام موناهان که با اسمش به عنوان فیلمنامه نویس سلطنت آسمانی[ریدلی اسکات] آشنا شدیم به جای ترجمه امور داخلی با استفاده از تم اصلی آن داستانی تازه، پیچیده و بدیع خلق کرده است. موناهان فقط شخصیت های اصلی و رابطه آنها را حفظ کرده و با انتقال آنها به بوستون توانسته فیلمی کاملاً آمریکایی خلق کند. همان گونه که خود وی در مصاحبه ای گفته، مسئله اصلی او در این فیلم نشان دادن تراژدی آدم هایی است که در زندگی از حرفه اصلی خود – کاری باید انجام می دادند- دور افتاده اند. البته موناهان اعتراف می کند که با کارگردانی اسکورسیزی فیلمنامه وی وجهی عمیق تر نیز یافته است. او دوران بازنویسی فیلمنامه با همکاری اسکورسیزی را یک دوره فشرده آموزش سینما برای خود اعلام می کند.

اما هم تراز با نام اسکورسیزی، اسامی بازیگران فیلم نیز دقت تماشاگر و منتقد را به خود جلب می کند. فقط نام یکی از این آدم ها [نیکلسون، دی کاپریو، دیمون، والبرگ، الک بالدوین، مارتین شین] برای موفقیت تجاری یا هنری یک فیلم کافی است و فراموش نکنیم در کنار اینها خانم تلما شون میکر تدوین گر همیشگی فیلم های اسکورسیزی و مایکل بالهاوس مدیر فیلمبرداری تحسین شده را [برای ششمین بار در کنار اسکوسیزی] که هر کدام وزنه ای در سینمای امروز جهان محسوب می شوند. راستی چه کسی باورش می شد که دی کاپریوی جوان و خوش سیما تبدیل به بازیگری چنین قدرتمند شود که او را با اورسون ولز مقایسه کنند و چه شباهتی دارد چهره این دو نفر!

دو فیلم آخر اسکورسیزی [اوباش نیویورکی، هوانورد] جدا از خوب یا بد بودن، به دلیل پرداخت متفاوت شان با آثار قبلی وی عکس العمل های متضادی در میان دوستداران و منتقدانش بر انگیخته بود. اما نتایج حاصل از گیشه در هفته های اول نمایش مردگان [١١٧ میلیون دلار تا امروز] نشان از برخورد خوب بیننده با آن دارد. البته نقش قصه پر پیچ و خم و پر از اکشن آن را هم نباید دست کم گرفت…

جدا از همه دلایل فوق شاید این یکی از آخرین فیلم های داستانی استاد باشد با بودجه ای هنگفت تهیه شده، چون خود وی سال گذشته در مصاحبه ای اعلام کرد که ترجیح می دهد به ساختن فیلم های مستند کم هزینه بپردازد. پس بخت تماشای شاید!؟ آخرین فیلم داستانی اسکورسیزی را از دست ندهید. شما را نمی دانم ولی شخصاً با دیدن آنونس فیلم، بازی نیکلسون و آن جمله جادویی اش[وقتی یک اسلحه پر جلوی صورتت گرفته باشند، چه فرقی می کند که پلیس باشی یا تبهکار!] جای هیچ شکی برایم باقی نماند!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *